|
نيست ياری تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
|
شهرت:سرگردان...
شغل:گدای محبت...
نام مادر:چشم انتظار...
نام پدر:سلطان غم...
جرم:به دنیا آمدن...
محکومیت:زندگی کردن...
مدت گذشته:۲۰سال...
تاریخ آزادی:مرگ...
تلفن:آه و ناله...
آدرس:شهر بی مهری-چهار راه انتظار-خیابان سوزوگداز-کوچه: نامردی-پلاک:تنهایی
دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی...
دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی...![]()

الهی تو خورشید بشی و من زمین،
که سالی یک بار من دور تو بگردم
و سالی 365بار تو دور من
فرشتهها وجود دارن،
اما بعضي وقتها چون بال ندارن،
ما بهشون ميگيم دوست ...
گریه هایم بی صداست
عشق من بی انتهاست
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاست

زندگی با تو زیباست نمی دانی تو
دل من غرق تمناست نمی دانی تو
شوق دیدار تو در باغ دلم میشکند
دیده ام منتظر توست نمی دانی تو
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای به حال دگران
کاش درده جدایی ساده بود
بی تو بودن بی تو ما ندن ساده بود![]()
عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد /
عشق غالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است /
عشق اصل همه چیز و دلیل همه چیز و خاتمه همه چیز است /عشق ُعطشی است که وقتی سیراب شد بر دلت می ماند و باعث سوءهاضمه می شود /
عشق مانند جنگ است که آغاز آن آسان و بایان دادن آن دشوار است /
کسی که عشق می کارد اشک درو می کند /
کسانی که در عشق تظاهر می کنند زودتر از عشاق حقیقی به مقصد می رسند /
عشق را ...
در حریم سینه ها
در آه بلند عاشقان
و در تکه های دل دلشکستگان می توان یافت
آری عشق را ...
در جای جای خوبی ها
و در رنگین کمان دل عاشقان
و در چشمان اشکبار منتظران
می توان یافت...![]()
![]()
![]()
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمهء شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
فقط يه سوال:
فکر مي کني بزرگترين گناهم چيه؟
اينکه عاشق توشدم؟
خب اگه اينه؟ بايد چه تاواني براي اين گناهم بدم؟
من در این سن جوانی از جهان سیر شدم صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم
خنده ی سرد من از گریه غم انگیز تر است کار من از گریه گذشته که به ان می خندم

در تاریکی شب سه شمع روشن کردم
اولی برای بودنت
دومی برای دیدنت
سومی برای بوسیدنت
در آخر هر سه را خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت
اگر روزی رسد دستم به دامانت
کنم جان را به قربانت
ولی بی لطف و احسانت چگونه؟
شوم نا خوانده مهمانت چگونه؟
تو معبود منی
بگذار داد از دل بگیرم
پناهم ده
که بر سقف حرم منزل بگیرم
در این بازار بی مهری
به دیدار تو شادم
تو شادم کن
که سوز غم بر آمد از نهادم
شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد
زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است
در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست
قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است
سهم من از گردش دور زمان شادی نبود
بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است
کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم
ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است
تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است
آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است
روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز
منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است
طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است
همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است
روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

تا كي دراين خواب تو را جستجو كنم
تا كي با تو بودن را دردل آرزو كنم

گر همچو من افتاده در این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق ورندوپست وعالم سوزیم
با ما منشین اگر نه بد نام شوی
سهراب
گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا
دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
دلم مثل دلت خونه شقایق چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن می مونه دل بریدن ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من یکی دوتا نیست آخه درد من از بیگانه ها نیست
شقایق آی شقایق گل همیشه عاشق
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود
کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و درياها نبود
کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود
کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز و پر سرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني بي تو هرگز زندگي زيبا نبود
نوشتي از جدايي ترس دارم ...
نوشتم با تو هستم تا هميشه ...
ولي از بي وفايي ترس دارم ![]()
زمان به من اموخت
که دست دادن معني رفاقت نيست
بوسيدن قول ماندن نيست
و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
من ازین پس به همه عشق جهان میخندم
به هوس بازی این بی خبران میخندم
هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم
خنده من از گریه غمگین تر است
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
ای که برده ای مرا تا مرز یک عشق خدایی
بیا پاره تنم باش
تو که پاک و بی ریایی
اوج فریاد دلم باش
عاشقانه دل سپردن
در وجود تو شکفتن
با تو بودن یا که مردن
هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی
که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما را
خونه گرم عشق ما
بی تو چه بی فروغه
گریه من حقیقی و
خنده من دروغه
روزایی که نیومدی آخکه چه حالی داشتم
مثل گذشته های دور کاش که دوست نداشتم
عشق یعنی در ره او سر به دار
عشق یعنی لحظه های بی قرار
آتش عشق این هم مثل منه
هیچوقت خاموش نمیشه

اگر تمام ستارگان آسمان را به پای من بریزند
و بگویند
که دل از تو بربکنم
تمام ستارگان را با اشک به آسمان می چسبانم و می گویم:
متاسفم
به شمع گفتند با پروانه تورا چه حاصل...؟
گفتا،میسوزم تا او تنها
نسوزد...
در کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
کنار آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند برای چه زنده ای...
ومن تو را برای زندگی بهانه می کنم.
از لبانش كی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشين
بر تنم كی مانده از او يادگار
جز فشار بازوان آهنين
من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوی من
آنقدر دانم كه اين آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سياه
ناگهان بی آنكه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مست بودم، مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بسكه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كردم، چه می دانم كه بود
مستيم از سر پريد، ای همنفس
بار ديگر پر كن اين پيمانه را
خون بده، خون دل آن خود پرست
تا بپايان آرم اين افسانه را ![]()
![]()
![]()
نيست ياری تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای
زخمه ای، تا بركشم آواز خويش
بر لبانم قفل خاموشي زدم
با كليدی آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را ای هم نفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور می
بازگويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من
رنگ چشمش كی مرا پابند كرد
آتشی كز ديدگانش سركشيد
اين دل ديوانه را دربند كرد
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
دیر است که از خانه قربان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........
از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........
از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن.............
از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........
از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي
اگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست
عشق درديست كه اورا دوا نيست
كارش هرگز به دعا نيست
عشق باعث آسودگي است
هر چند مايه ي فرسودگي است
عاشق هم آتش است , هم آب , هم ظلمت و هم آفتاب
دل عاشق هميشه بيدار است
ديده ي او گهربار است
هر كه عاشق نيست ستور است
روز را چه كند زانكه شب پره كور است
زندگی زیباست اگر با تو باشد
مرگ زیباست اگر برای تو باشد
دلتنگی زیباست اگر برای تو باشد
من زیبا هستم اگر با تو باشم
اما تو هر جور که باشی زیبایی
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
دیر است که از خانه قربان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
یادمان باشد که امروز خطایی نکنیم
گر چه در خود شکنیم لیک صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند...
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
به چشمانت بیاموز
که هر کس ارزش دیدن ندارد
به نام آنکه اشک راآفرید
تاسرزمین وداع آتش نگيرد با من بمان تا سایه های تنهایی را از نگاه هایمان بزدائیم
تا سوژه های جدایی را در پناه عشق از قصه های زندگی بیرون کنیم
با من بمان تا زنجیر طلائی آرزو را در گردن لحظه ها بیاویزیم و صادقانه از دل و گل سخن بگوییم.....