|
نيست ياری تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
|
|
|
|
|

|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|

غربتی به اندازه ساحل دریا ها
درد آشنایی بیگانه با جمع
شکسته دلی شاد زی
آرامشی مطلق در دنیای طوفانی درد
سحر خیزی بی ریا و ازاده
مردی از تبار مزدان حق
مولودی که تنها نمونه کامل خلقت است
تولد در کعبه و مرگ در مسجد
عالمی که تحملش سخت است
عادل همیشه جاوید تاریخ
مست خمار چشمان مست
شبی و محرابی خونین در انتظار
رهای در اوج رهایی
رسیدن به معبودی کع درانتظارش بودن
این است عشق به رفتن تا مرز هستی
![]()
به شمع گفتند با پروانه سوختن تو را چه حاصل؟!
گفتا میسوزم تا او تنها نسوزد...
کاش میشد دیدنت رویا نبود...
گفته بودی با تو میمانم ولی...
رفتی و و گفتی که اینجا جا نبود...
سالیان سال تنها ماندهام شاید این رفتنسزای من نبود...
من دعا کردم برای باز گشت دستهای توولی بالا نبود...
باز هم گفتی که فردا میرسی کاس روز دیدنت فردا نبود...


یکی را دوست دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاهم
که او را دوست دارم
به برگ گل نوشتم من که او را دوست دارم
ولی افسوس او گل رابه زلف کودکی آویخت
|
یکی درد و یکی درمان پسندد
|
|
یک وصل و یکی هجران پسندد |
|
من از درمان و درد و وصل و هجران
|
|
پسندم آنچه را جانان پسندد |

|
در آرزوی بوی گل نوروزم
|
در حسرت آن نگار عالم سوزم | |
|
از شمع سهگونه کار میآموزم:
|
میگریم و میگدازم و میسوزم |
|
از هرچه بگفتهاند پندی دارم
|
وز هرچه بگفتهام گزندی دارم | |
|
گه بر گردن چو سگ کلندی دارم
|
بر پای گهی چو پیل بندی دارم |

|
|
|
|
|
|
|

ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست ...

این عمر باقی مانده را در راه تو پرپر کنم


|
بارید ابر بر گل پژمردهای و گفت
|
کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم | |
|
از بهر شستن رخ پاکیزهات ز گرد
|
بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم | |
|
خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا
|
رخسارهای نماند، ز گرما گداختم | |
|
ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من
|
با خاک خوی کردم و با خار ساختم | |
|
ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ
|
هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم | |
|
تا خیمهی وجود من افراشت بخت گفت
|
کاز بهر واژگون شدنش برفراختم | |
|
دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست
|
کاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم | |
|
منظور و مقصدی نشناسد بجز جفا
|
من با یکی نظاره، جهان را شناختم |
|
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
|
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن | |
|
دیبهها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
|
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن | |
|
بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
|
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن | |
|
در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
|
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن | |
|
دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
|
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن | |
|
از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
|
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن | |
|
رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
|
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن | |
|
روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب
|
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن | |
|
سربلندی خواستن در عین پستی، ذرهوار
|
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن |

| الا ای آهوی وحشی کجایی | مرا با توست چندین آشنایی | |
| دو تنها و دو سرگردان دو بیکس | دد و دامت کمین از پیش و از پس | |
| بیا تا حال یکدیگر بدانیم | مراد هم بجوییم ار توانیم | |
| که میبینم که این دشت مشوش | چراگاهی ندارد خرم و خوش | |
| که خواهد شد بگویید ای رفیقان | رفیق بیکسان یار غریبان |
میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی
میرسد روزی که در کنار عکس من
خاطرات کهنه را مو به مو از بر کنی ...


در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست![]()
صلاح کار کجا و من خراب کجا


غروب عاشقان رنگش طلاییست
اگر چه آخرش فهر و جداییست

اگر آرزويم برآورده مي شد آرزو مي كردم
كه اشك چشمهايت باشم تا در چشمهاي زيبايتمتولد شوم
روي گونه هايت زندگي كنم
و روي لبهاي عاشقت بميرم
و
اي کاش سه کلمه غرور، عشـق و دروغ وجـود نـداشـت
تـا آدمـها مجبور نميشدند به خاطر غرور در مورد عشقشان دروغ بگويند...
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
اگه عشقم حقیره
اگه جسمم کویره
اگه خالیه دستام
اگه همیشه تنهام
برای توعاشقترین عاشق دنیام
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل آسان میرسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد
پس چرا عاشق نباشم

مي دوني دلم برات تنگه عسل....
تو شدي بهانه ي شعرو غزل....
من تو رو دوستت دارم به سادگي....
مث بازي كردن اتل متل....![]()
شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش:
من كه شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
به اميدي كه تو فانوس شب من باشي...
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم


بدترين درداين نيست که عشقت بميره...
بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش داري نرسي ...
بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه ...
بدترين درداينم نيست که عاشق يکي باشي واونم ندونه ...
بدترين درداينه که يکي بميره اونوقت بدوني دوستت داشته
همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است
گل را دوست دارم تو را هم دوست دارم گل را برای بوییدن تو را برای بوسیدن گل را برای یک لحظه تو را برای همیشه...![]()

زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد
وقلبها گرامی ترازآن هستندکه بشکنند
فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم!

این فقط برای تو ...![]()