تبليغاتX
رفاقت تعطیل
نيست ياری تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:14  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:7  توسط هادی  | 

عمری ز پی مراد ضایع دارمبا هر که بگفتم که تو را دوست شدم

 

 

وز دور فلک چیست که نافع دارمشد دشمن من وه که چه طالع دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:4  توسط هادی  | 

ایام شباب است شراب اولیترعالم همه سر به سر رباطیست خراب

 

 

با سبز خطان باده​ی ناب اولیتردر جای خراب هم خراب اولیتر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:3  توسط هادی  | 

هر روز دلم به زیر باری دگر استمن جهد همی​کنم قضا می​گوید

 

در دیده​ی من ز هجر خاری دگر استبیرون ز کفایت تو کاری دگراست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 19:59  توسط هادی  | 

غربتی به اندازه ساحل دریا ها

درد آشنایی بیگانه با جمع

شکسته دلی شاد زی

آرامشی مطلق در دنیای طوفانی درد

سحر خیزی بی ریا و ازاده

مردی از تبار مزدان حق

مولودی که تنها نمونه کامل خلقت است 

تولد در کعبه و مرگ در مسجد

عالمی که تحملش سخت است 

عادل همیشه جاوید تاریخ

مست خمار چشمان مست

شبی و محرابی خونین در انتظار

رهای در اوج رهایی

رسیدن به معبودی کع درانتظارش بودن

این است عشق به رفتن تا مرز هستی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:13  توسط هادی  | 

به شمع گفتند با پروانه سوختن تو را چه حاصل؟!

گفتا میسوزم تا او تنها نسوزد...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:59  توسط هادی  | 

کاش میشد هیچ کس تنها نبود...

کاش میشد دیدنت رویا نبود...

گفته بودی با تو میمانم ولی...

رفتی و و گفتی که اینجا جا نبود...

سالیان سال تنها ماندهام شاید این رفتنسزای من نبود...

من دعا کردم برای باز گشت دستهای توولی بالا نبود...

باز هم گفتی که فردا میرسی کاس روز دیدنت فردا نبود...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:55  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:47  توسط هادی  | 

یکی را دوست دارم ولی افسوس  او هرگز نمی داند

                                         نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاهم 

که او را دوست دارم

به برگ گل نوشتم من که او را دوست دارم

                                     ولی افسوس او گل رابه زلف کودکی آویخت 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:46  توسط هادی  | 

یکی درد و یکی درمان پسندد        

       

 

یک وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

 

 

پسندم آنچه را جانان پسندد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:39  توسط هادی  | 

در آرزوی بوی گل نوروزم       

 

در حسرت آن نگار عالم سوزم

از شمع سه‌گونه کار می‌آموزم:   

 

می‌گریم و می‌گدازم و می‌سوزم

از هرچه بگفته‌اند پندی دارم

 

وز هرچه بگفته‌ام گزندی دارم

گه بر گردن چو سگ کلندی دارم

 

بر پای گهی چو پیل بندی دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:33  توسط هادی  | 

 

بر تو خوانم ز دفتر اخلاقهر که بخراشدت جگر به جفاکم مباش از درخت سایه فکناز صدف یاد دار نکته​ی حلم

آیتی در وفا و در بخششهمچو کان کریم زر بخششهر که سنگت زند ثمر بخششهر که برد سرت گهر بخشش

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:18  توسط هادی  | 

دلبر برفت ودلشدگان را خبر نکردیا بخت من طریق مروت فروگذاشتگفتم مگر به گریه دلش مهربان کنمشوخی مکن که مرغ دل بی​قرار منهر کس که دید روی تو بوسید چشم منمن ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

 

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکریا او به شاهراه طریقت گذر نکردچون سخت بود در دل سنگش اثر نکردسودای دام عاشقی از سر به درنکردکاری که کرد دیده من بی نظر نکرداو خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:3  توسط هادی  | 

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست  ...              

                                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:16  توسط هادی  | 

ای زندگی باور نکن دیگر تو را باور کنم

                                         این عمر باقی مانده را در راه تو پرپر کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:2  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:41  توسط هادی  | 

بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت

 

کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم

از بهر شستن رخ پاکیزه‌ات ز گرد

 

بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم

خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا

 

رخساره‌ای نماند، ز گرما گداختم

ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من

 

با خاک خوی کردم و با خار ساختم

ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ

 

هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم

تا خیمه‌ی وجود من افراشت بخت گفت

 

کاز بهر واژگون شدنش برفراختم

دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست

 

کاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم

منظور و مقصدی نشناسد بجز جفا

من با یکی نظاره، جهان را شناختم 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:39  توسط هادی  | 

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن

 

مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

دیبه‌ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن

 

گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن

بنده فرمان خود کردن همه آفاق را

 

دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن

در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن

 

در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن

دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر

 

اشک را مانند مروارید غلطان داشتن

از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن

 

ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن

رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن

 

وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن

روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب

 

شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن

سربلندی خواستن در عین پستی، ذره‌وار

 

آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:30  توسط هادی  | 

الا ای آهوی وحشی کجایی               مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان رفیق بیکسان یار غریبان

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:22  توسط هادی  | 

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی       

                      میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی

میرسد روزی که در کنار عکس من

                          خاطرات کهنه را مو به مو از بر کنی  ... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 18:59  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 21:15  توسط هادی  | 

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 21:11  توسط هادی  | 

 

صلاح کار کجا و من خراب کجا       ببین تفاوت ره کز کجاست تا بکجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس    کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبتست به رندی صلاح و تقوی را      سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد        چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 22:1  توسط هادی  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 21:47  توسط هادی  | 

غروب عاشقان رنگش طلاییست

اگر چه آخرش فهر و جداییست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 21:40  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:19  توسط هادی  | 

اگر آرزويم برآورده مي شد آرزو مي كردم

 كه اشك چشمهايت باشم تا در چشمهاي زيبايتمتولد شوم


 روي گونه هايت زندگي كنم

 و روي لبهاي عاشقت بميرم

و


 اي کاش سه کلمه غرور، عشـق و دروغ وجـود نـداشـت

 تـا آدمـها مجبور نميشدند به خاطر غرور در مورد عشقشان دروغ بگويند...





+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 17:47  توسط هادی  | 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود              اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود           تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود             چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت             عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت            دري كه باز نمي شد نشسته بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 17:31  توسط هادی  | 

اگه عشقم حقیره

     اگه جسمم کویره

         اگه خالیه دستام

             اگه همیشه تنهام

برای توعاشقترین عاشق دنیام

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 17:39  توسط هادی  | 

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل آسان میرسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 16:16  توسط هادی  | 

مي دوني دلم برات تنگه عسل....

 تو شدي بهانه ي شعرو غزل....

 من تو رو دوستت دارم به سادگي....

 مث بازي كردن اتل متل....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 16:11  توسط هادی  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:51  توسط هادی  | 

شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش:

من كه شب بودم

و شب هستم

و شب خواهم بود

به اميدي كه تو فانوس شب من باشي...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 20:31  توسط هادی  | 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

 پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

 يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 20:29  توسط هادی  | 

بدترين درداين نيست که عشقت بميره...

 بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش داري نرسي ...

بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه ...

بدترين درداينم نيست که عاشق يکي باشي واونم ندونه ...

بدترين درداينه که يکي بميره اونوقت بدوني دوستت داشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 20:20  توسط هادی  | 

اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست ...

همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است

گل را دوست دارم تو را هم دوست دارم گل را برای بوییدن تو را برای بوسیدن گل را برای یک لحظه تو را برای همیشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 20:15  توسط هادی  | 

 

زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد

وقلبها گرامی ترازآن هستندکه بشکنند

 فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 20:5  توسط هادی  | 

    

این فقط برای تو  ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:29  توسط هادی  |