|
نيست ياری تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
|
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته میگویم الهی بی اثر باشد

مست بودم، مست عشق و مست ناز
مرغی آمد قلب سنگم را ربود
بس كه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كردم، چه می دانم كه بود
مستيم از سر پريد، ای همنفس
بار ديگر پر كن اين پيمانه را
خون بده، خون دل آن خود پرست
تا بپايان آرم اين افسانه را

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
دیر است که از خانه قربان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

من ازین پس به همه عشق جهان میخندم
به هوس بازی این بی خبران میخندم
هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم
خنده من از گریه غمگین تر است
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم

در مشرق عشق دشت خورشید تویی
