تبليغاتX
رفاقت تعطیل - غم شمع و دل
نيست ياری تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
دست در دست من گذاشت، نشست، میخندید
 
گرچه دیدم که داشت میشکست، میخندید
 
گفتم: برو! برایت بسیار مثل من هست
 
بغض کرد و گفت: البته هست! و میخندید
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 22:5  توسط هادی  |